هزار سال جهانی شدن

​دنیای بانکداری
منبع: مجله آبزرور، ترجمه: سهیل ایلداری
امپراتوری‌ها ظهور و سقوط می‌کنند، اما فعالیتهای اقتصادی همچنان پایدار می‌مانند. در هزاره دوم شاهد استیلای قدرت اقتصادی غرب بر دنیا بودیم، اما در هزاره دوم شاهد استیلای قدرت اقتصادی غرب بر دنیا بودیم، امادر در هزاره سوم، سقوط دنیای غرب اجتناب‌پذیر است.
چگونه آمریکای شمالی، اروپای غربی و ژاپن بر اقتصاد جهان مسلط شده‌اند؟ تفاوت سرانه ثروت در میان سه منطقه مذکور و دیگر نقاط دنیا به نسبت به 7 به یک است، اما وضعیت همیشه این‌گونه نبوده است. در سال 1820 میلادی، نسبت یاد شده 2 به یک و هزار سال قبل، نسبت ثروت سرانه در تمامی نقاط جهان تقریباً برابر بوده است.
چنین واقعیتها حاصل مطالعات انجام شده در زمینه وضعیت اقتصادی جهان در هزاره گذشته است. در کتاب «اقتصاد جهان»‌ نوشته «آنگس مدیسون» (Angas Maddison) که توسط سازمان همکاریهای اقتصادی و توسعه (OECD) در اوایل تابستان سال 2001 منتشر شد، دلایل تفاوتهای فاحش اقتصاد ملل گوناگون به طور مستدل بررسی‌شده است. با مطالعه این کتاب درمی‌یابیم که دنیا تحت سیطره فن‌آوری غرب قرار دارد، اما نمی‌توانیم توضیح دهیم چگونه توانسته‌ایم فن‌آوریها را متحول سازیم. آسیا، (به جز ژاپن) هزار سال قبل دو سوم تولید ناخالص داخلی (GDP) جهان را در اختیار داشت. در همان زمان، تولید ناخالص داخلی آفریقا تقریباً 12 درصد بیش از GDP اروپای غربی بود.
اما کل اقتصاد اروپای غربی در مقایسه با اقتصاد جهانی تنها بخش کوچکی از تولید ناخالص داخلی جهان را شامل می‌شد حتی تا سال 1500 میلادی، آسیا بیش از 60 درصد تولید جهانی و اروپا، تنها کمتر از 18 درصد تولیدات دنیا را به خود اختصاص داده بودند. سپس اروپا فاصله خود را با دیگر نقاط جهان افزایش داد، به‌طوری‌که تا سال 1870 میلادی در‌مجموع یک سوم از تولیدات جهان را محصولات قاره اروپا تشکیل می‌داد.
در خلال قرن گذشته، اقتصاد جهان به‌تدریج زیر سلطه آمریکا قرار گرفت. به‌طوری‌که در سال 1950 اروپای غربی و ایالات متحده آمریکا (به همراه کانادا، استرالیا و نیوزیلند) در‌مجموع 57 درصد تولیدات جهانی را به خود اختصاص داده بودند و در همان زمان، سهم آسیا در این زمینه به کمتر از 15 درصد تقلیل یافته بود. اکنون، موازنه قدرت اقتصادی شرق و غرب تقریباً نسخه بدلی است از وضعیت اقتصادی در مناطق یاد شده در سالهای 1000 الی 1500 میلادی. اما از آن زمان به بعد، رویدادهای مهمی رخ داده است. آسیا طی 50 سال گذشته به طور چشمگیری رشد داشته است و خد را به پای دیگر رقیبان رسانده است. اکنون اقتصاد آسیا (بدون در‌نظر گرفتن ژاپن) حتی از اروپا و آمریکای لاتین نیز قدرتمند‌تر است. ما اکنون به آرامی به سوی دنیایی متوازن‌تر پیش می‌رویم.
البته از لحاظ نیروی انسانی،‌ آسیا بیشتر از اروپای غربی و آمریکای شمالی جمعیت دارد، اما از لحاظ سرانه تولید ناخالص داخلی نیز شکاف بین آسیا و دیگر مناطق مهم اقتصادی بسیار محدود شده است. محاسباتی که براساس ارزش دلار در سال 1990 انجام گرفته است، نشان می‌دهد که متوسط درآمد سرانه ساکنان کره زمین در سال 1000 میلادی حدود 400 الی 450 دلار بوده که این رقم، حداقل معاش آنان را تأمین کرده است. در آن زمان، آفریقا و آسیا ثروتمند‌تر از اروپا بوده‌اند. به نظر می‌رسد در دوران امپراتوری روم باستان استاندارد سطح زندگی رقمی بالغ بر 450 دلار درآمد سرانه بوده است. اگرچه در آن دوران نیز توزیع ثروت بسیار ناهمگون و غیر‌عادلانه صورت می‌گرفته است. اکنون مردم در اروپای غربی، ژاپن و به‌خصوص ایالات متحده عموماً ثروتمند‌تر از دیگر مناطق جهان هستند. مقایسه‌ای که بر مبنای درآمد سرانه صورت گرفته است. نشان می‌دهد که ایالات متحده 20 برابر از آفریقا ثروتمند‌تر است. در‌حالی‌که طی سال 1820 نسبت مذکور تنها حدود 3 به یک بوده است. در چند کشور آفریقایی از‌جمله چاد، تانزانیا و سیرالئون مردم ناچارند با حداقل معیشت زندگی خود را بگذرانند، به‌طوری‌که سطح زندگی آنان در مقایسه با وضعیت مردم در امپراتوری روم باستان احتمالاً تنها اندکی بالاتر بوده است. اکنون قسمت‌هایی از آسیابه سرعت در حال پر کردن شکاف درآمدی خود با دیگر نقاط جهان است، اما بخشهایی از آفریقا، هم از لحاظ نسبی و هم به طور مطلق روندی واپس‌گرایانه از خود نشان می‌دهند.
در سال 1950 اروپای غربی و ایالات متحده آمریکا به همراه کانادا، استرالیا و نیوزلند در‌مجموع 57 درصد تولیدات جهانی را به خود اختصاص داده بودند.
اکنون اقتصاد آسیا (بدون در‌نظر گرفتن ژاپن)، حتی از اروپا و آمریکای لاتین نیز قدرتمند‌تر است.
این سؤال مطرح می‌شود که چرا اولین قاره اروپا و سپس سایر اروپایی‌هایی که در آمریکای شمالی، استرالیا و حوزه پاسیفیک زندگی می‌کردند، از دیگر مردم جهان پیشی گرفتند؟
«آنگس مدیسون»‌ در پاسخ به این سؤال به سه حوزه اشاره می‌کند؟
تسخیر مناطق خالی از سکنه و ساکن شدن در آنجا
مبادلات بین‌المللی و تحرکات سرمایه
نوآوریهای فن‌آورانه و نهادی
در اولین مقوله، بهترین مثال قابل ذکر در‌خصوص استیلای اروپاییان بر بومیان آمریکا این بود که رشد جمعیت، بهره‌وری و استانداردهای زندگی به سرعت افزایش یافت. بهترین مثال برای شکل‌گیری مقوله دوم، «توسعه‌ مبادلات بازرگانی و خدمات مالی» بود که ابتدا توسط ونیزی‌ها و سپس پرتغالی‌‌ها، هلندی‌ها و انگلیسی‌ها صورت گرفت. اما مقوله سوم این است که بعد از وقوع رنسانس و تجدید‌نظر‌طلبی در دین (جنبش پروتستانها)، اروپا از طریق گسترش علوم در بین قشرهای مختلف جامعه به موقعیت مطلوبی دست یافت. گسترش فرهنگ مبتنی بر آموختن (Learning) قاره اروپا را قادر ساخت تا در عرصه فن‌آوری ابتدا به آهستگی و سپس بعد از سال 1820 میلادی به سرعت روی به پیشرفت و ترقی نهد. اگر در گذشته چنین بوده، در آینده چه اتفاقاتی رخ خواهد داد؟
«آنگس مدیسون» یک صاحبنظر اقتصادی است نه یک آینده‌نگر. هر‌چند که وی به این نکته اشاره داشته، به‌رغم اینکه انقلاب اینترنت حادث شده است، به نظر می‌رسد آهنگ پیشرفت فن‌آوری سرعت کمتری از خود نشان می‌دهد. اما تصور می‌کنم می‌توان به نتایجی هر‌چند تلویحی در میان تحلیلها دست یافت:
اول اینکه پیشرفتهای اقتصادی دارای ریشه‌های عمیق فرهنگی هستند، به‌ویژه آنکه به «سعه صدر» (Open- Mindedness) در مواجهه با اندیشه‌های جدید نیازمند است و در درجه دوم به یک فضای بازرگانی و قانونی که زمینه را برای رشد فراهم آورد.
دیگر آن‌که هیچ کشور یا منطقه‌ای نیست که موارد یاد شده را در انحصار خود داشته باشد. رشد اقتصادی قاره آسیا طی نیم‌قرن گذشته نشان داد چگونه یک منطقه برخوردار از عملکرد ضعیف اقتصادی قادر خواهد بود به یکباره شروع به پیشرفت نموده و فاصله عقب‌ماندگیهایش با کشورهای توسعه‌یافته را جبران کند.
نتیجه دیگر این است که قاره آفریقا به طور نسبی با عقب‌ماندگی روبه‌رو بوده است و تمامی انسانها باید امیدوارانه به دنبال ارتقای وضعیت فرهنگی و اقتصادی خود باشند. در سالهای اخیر، تحولات عمیقی در فرهنگها، نگرشها و سازمانها به وجود آمده است. به عبارت دیگر، تجربه تلخ هزار سال گذشته احتمالاً ادامه خواهد یافت.
نتیجه نهایی این که قطعاً استیلای کنونی ایالات متحده، اروپای غربی و ژاپن بر اقتصاد جهان به‌تدریج در حال افول است. ما به طور نسبی در حال عقب‌نشینی هستیم. این یک فاجعه نیست، چرا که چنین تغییراتی طبیعی و اجتناب‌ناپذیر تلقی می‌شوند. اما نیازمندیم نسبت به مسائل حساس باشیم و در قبال تحولات مربوط به انتقال قدرت، متفکرانه برخورد کنیم. برای برخورداری از قدرت، ما باید با دقت تمام عمل کنیم و درباره منافع دیگر بخشهای در حال رشد جهان که از قدرت اقتصادی کمتری برخوردارند، نیز فکورانه بیندیشیم، چرا که آنها برای مدتهای مدیدی بدون تحول باقی مانده‌اند.